تنهاتر از هميشه
امروزه اعضاي خانواده آنقدر تنها شدهاند كه ترجيح ميدهند در دنياي مجازي، گمشده خويش را جستجو كنند، «چت» كردن را ميگويم. به اندازهاي تنها شديم كه حيوانات مونسمانشدهاند؛ اما فلسفه دوستي ما تنهاييمان بود و بس. اين سبك زندگي براي ايراني و خانواده ايراني نبوده است. «سبك»هاي زندگي آنگونه كه «آلفرد آدلر» تعريف ميكند به مجموعهاي از طرزتلقيها، ارزشها، شيوههاي رفتار،حالتها و سليقهها گفته ميشود كه هر چيزي را در برميگيرد، اما تغييراتيكه ما در خانههاي خويش را بر آنها گشوديم هيچكدام از نشانههاي سبك ايراني را شامل نميشد. در گذشته فرهنگ جمعگرايي بر استقلال فردي مقدم بود، اما امروز نيست. با اين وضع عوامل آسيبزا نهتنها در بيرون خانه بلكهدر اندرونيها، تمام اعضاي خانواده ايراني را مورد تهديد قرار داده است.
تنهاتر از هميشه
امروزه اعضاي خانواده آنقدر تنها شدهاند كه ترجيح ميدهند در دنياي مجازي، گمشده خويش را جستجو كنند، «چت» كردن را ميگويم. به اندازهاي تنها شديم كه حيوانات مونسمانشدهاند؛ اما فلسفه دوستي ما تنهاييمان بود و بس. اين سبك زندگي براي ايراني و خانواده ايراني نبوده است. «سبك»هاي زندگي آنگونه كه «آلفرد آدلر» تعريف ميكند به مجموعهاي از طرزتلقيها، ارزشها، شيوههاي رفتار،حالتها و سليقهها گفته ميشود كه هر چيزي را در برميگيرد، اما تغييراتيكه ما در خانههاي خويش را بر آنها گشوديم هيچكدام از نشانههاي سبك ايراني را شامل نميشد. در گذشته فرهنگ جمعگرايي بر استقلال فردي مقدم بود، اما امروز نيست. با اين وضع عوامل آسيبزا نهتنها در بيرون خانه بلكهدر اندرونيها، تمام اعضاي خانواده ايراني را مورد تهديد قرار داده است.
|
سبك زندگي متأثر از ۲ عامل اساسي است؛ يكي شرايط اجتماعي، اقتصادي و فرهنگي جامعه داخليو خارجي و ديگري توانمنديهاي فردي و خانوادگي كه ميتوان از آن با عنوان سرمايههاياقتصادي، اجتماعي و فرهنگي ياد كرد. |
فرهنگ فراموش شده
بياييد يك بار ديگر نگاهي به زندگي يك خانواده ايراني در گذشتهاي نه چنداندور بيندازيم؛ درك اين موضوع دشوار نيست تنها كافي است كه از نسل پدران خود سوال كنيد تا با حسرت از دوستيها، جوانمرديها و مرامهاي مردمان آن روزگار خاطرهها باز گويند. از بازيهاي قديميمانند تيله بازي، هفت سنگ، معما گفتن و… براي شما مثال بزنند. ميدانيد كه همين بازيهاي ساده كلي كاركرد داشتند مانند تمركزكردن، ورزش، هيجان، تفكر و مهمتر از همه بازيهاي گروهي و خانوادگي بود كه به تقويت انسجام و عاطفه در ميان آنها منجر ميشد. بگذريم…
حكايت ناتمام
سهراب خسته از اتوبانهاي بيرمق شهر دوباره باز آمده بود تا پدربزرگ حكايت ناتمام شيرين و فرهاد را در اين زمستان سياه بيبرف به پاياني نيك برساند. او حسرت شنيدن چيزهاي بسياري داشت؛ چيزهايي كه يك نفر روبهرويش بنشيند و بازگو كند. چيزهايي كه در آن بتوان حس عشق و عاطفه را خوب فهميد چيزهايي كه…
سهراب كوبه را ملايم بر در چوبيقهوهاي سوخته فرود آورد. صداي كفشها درون حياط شنيده شد سهراب منتظر ماند، اما گويي هر چه زمان ميگذشت صداي كفشها دورتر ميشدند!
منبع سامان عابري /جام جم












